X
تبلیغات
کِجار

کِجار

شامل اشعار و دلنوشته های علی محمد محمدی

این چیزی نیست که باید می بود

این چیزی نیست که باید می بود

من

گم شده ام در هیاهوی پوشالی زمان

در رویای منسبهای دروغین

تو فرشته نجات منی

 دستم را بگیر تا از هفت خوان سپید بگذرم

----------------------------------------------

گیر کرده ام لای خارهای هرمان

لای پر پروانه های  آفت عاشق نما

هر شب

می بینم کرمهای عصیان را  که بر پیکر ایمانم بالا می روند

 

در یکی از همین روز های بلند

 باید منتظر حادثه ای تلخ باشم.

--------------------------------------------

با من بگو

از رد پای ثانیه ها در صحرای وجودت

از زخمهای ظالمانه بد اندیشان

از فرصتهای مهیای ناشناخته  و...

همه را بگو و خودت را سبک کن

قلب جای این حبه های فساد نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:27  توسط علی محمد محمدی  | 

مرا به خاطر بسپار

مرا به خاطر بسپار

شايد در برهه اي از زمان

كه زنجير هاي تنهايي دست و پايت را بستند

به دردت بخورم.

---------------------------------------------

حس شاعرانگي، سالهاست در وجودم مرده

تو تبلور ناب شعر هاي مني

بيا تا تولد دوباره ام را جشن بگيريم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 15:44  توسط علی محمد محمدی  | 

باران ببار


باران ببار بر سر این مردم غیور
تا گرد کهنه رود از چهره های حزین
تا بشکفد این غنچه های نیم باز و خشک


باران ببار
بر سر این پهن دشت خشک
تا بذر خفته شکوفا شود به شوق
رنگین شود به لاله و سنبل بسیط دشت

باران ببار

بر خس و خاشاک و خار و گل
همسان و بی قرار
تا بوی آشنای تو و خاک
پیچد به کوه و دشت
تا باز گردد 
آرامش خیال کوچ کرده از سالهای دور
در ذهن ساکنان


باران ببار...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 23:23  توسط علی محمد محمدی  | 

شقایق پیر مزرعه

 

هر روز صبح شقایق پیر مزرعه

انتظارم را می کشد

تا به نجوا در گوشم فاش کند

راز سرخ کفشدوزکهای قاتل را

 

و تاراج قوت مزرعه 

به دست روباه پیر

هنگامی که ما و ماه

خواب مترسک و کلاغ می دیدیم

 

او نمی داند که قانون آکل و ماکول

این یادگار قابیل

سالهاست بر پیشانی طبیعت می درخشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 22:12  توسط علی محمد محمدی  | 

اوان دولت ورد

 

اوان دولت ورد است وآفتاب ذلیل                      عطریست جانفزا و هواییست بی بدیل

ز بوی رایحه آواز خوان بلبلها                            ز شبنم سحری تر شدست گلبنها

زمین ز سبزه ملی گشته  لؤلؤی مرجان            فتاده از صدفش چون بلوری الوان

به کوه و دشت و بیابان ز قدر ماه بهار                زلال چشمه برون آمده ست چند هزار

صدای سیل درآمیخته با صدای نسیم                چو عاشقی که بگرید برای یار قسیم

گله گله ز بیابان ستور می آید                          صدای هی هی چوپان ز  دور می آید

نال فراق ز بلبل ز شور می آید                         پس گل شنیده چنان با غرور می آید

زمین مرده دوباره ببین که زنده شود                  یخ چو سنگ چنان آبها رونده شود

چرا به پای درختان شکوفه می ریزد                  ز سینه ها همه جا بوی شوق می خیزد

ز چشم چشمه    برون آید و ز دلها سوز            قمر به شب بخروشد جهان فروزان روز

گر کس بپرسدت که نه اینها   عجائبیست؟         گو این نشانه ای ز وجود یگانه ایست

خورشید حکمتیست ز نورش جهان شده چون روز    شمع خرد بیار و از آن جاودانه فروز

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 20:15  توسط علی محمد محمدی  | 

پیرمرد

پیرمردی کوژ با کوالی در پشت

می رود رو به دهی متروک

مه دود اندودی زیر و رو می کند امواج خیالش را در بعد زمان

و جدایش می سازد

از تنهایی، فلاکت، سرما

می برد او را به جوانیها

به زمان رویش

رویش گندمها در گندمزار

رویش نطفه و فرزند و......

 

و به خود می آید باز

خبری نیست از آن همهمه و خانه و ایل

جز همان بی بی بیتاب چروکیده

که در مدخل نمناک ده متروکه

چشم بر راه پدرسالار است

 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:39  توسط علی محمد محمدی  | 

تنهای تنها

تنهای تنها در کویر سوزان نا امیدی

هم اغوش بوته های خار جفا

و تنها همصدایم

 نسیم سرد صبحدم

وقتی که از لابلای بوته های خار می گذرد

و صدایم را در خود محو می کند

شاید راحت بتوان پیغام مهر و دوستی  را همراه باد برایت فرستاد

به شرط اینکه این پیغام آور سرگردان

 از محله تو عبور کند

و گلهای سرخ سد راهش باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:20  توسط علی محمد محمدی  | 

یک روز پاییزی

هوای تیره و تار به روشنی می گراید، دسته های کلاغ سیاه به سوی دشت رهسپار می شوند. خورشید اولین اشعه هایش را نثار شاخه های سفید و بی برگ درختان می کند.

خورشید اوج می گیرد و شدت امواج آن به بیشترین حد خود می رسد؛ در یک نگاه ، چنارهای برهنه چون دیواری مشبک تا اوج آسمان لاجوردی قد کشیده اند؛ پرتابه نگاه، نقطه های افکار را از میان درز شاخه ها به دور دستهای این فضای آبی شلیک می کند....

خورشید به سوی مکان دیرینه اش سرازیر می شود و درختان به خاطر رفتن محبوبشان، غمگین به نظر می رسند.

 سر انجام زمان وداع می رسد و درآخرین لحظات، پرتو های این تابنده بی نظیر به شکل لعابی طلایی رنگ، بر تنه درختان می نشیند.

 کلاغها باز می گردند و هیاهویی عجیب، منطقه را پر می کند.

چند لحظه بعد، جاندار و بی جان، جامه عزا می پوشند و تا صبحی دیگر، دیدن محبوبشان را انتظار می کشند.

فندخت-آبان 1390  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 19:25  توسط علی محمد محمدی  | 

حميد مصدق (از منظومه: سالهاي صبوري)

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 18:20  توسط علی محمد محمدی  | 

این رویشگاه

این رویشگاه

خاک خوبی دارد

بوته ها بسیارند از گل و میوه و غیر

نیمه خشکند ولی

و امیدی به همان دایه دیرینه

که فرو ریزد بارانی از عمق دلش

آنها می بینند

آسمان آبی ست

ابرهایش زیباست

اما افسوس

قطره ای باران نیست در قامتشان

که فرو ریزد بر دشت و دمن

و از آن بوته خشکی روید

فندخت – اسفند 1389

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 22:51  توسط علی محمد محمدی  | 

مسافر گمنام

 

جاده یِ بی انتهای مه آلود

و من مسافرِ گمنامِ مانده از تبار

منم و امتدادِ بریده - خطوط  نامفهوم

که وصل می کندم

به انزوای مقصد از ذهن برده ام.

فندخت – فروردین 1390

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 14:16  توسط علی محمد محمدی  | 

خبر تازه ی"دشت شقایق"

کفش هایم پرآب

و لباسم خیس

و تنم آب چکان

خبر تازه "دشت شقایق" هاست

توده ای آمده از سوی جنوب

پر موسیقی باران

کوله بارش پر سوغات بهار

 

شرح خشکیدن گل، پی کم مهری ابر،  شعر غمگینی بود؟

نکند ابرها فهمیدند، حزن اشعار مرا

یا که آهویی آهی کرد در بیشه خشک

یا گل لاله ای، ناله ای سر داد در دامن دشت

که چنین ترکید بغض یکماهه ابر

 

امروز

حرکت شیره خام، در تن گندم خوشه به غلاف

و فوران اشک، از شاخ هرس کرده تاک،  جوششی دیگر دارد

آهوان شادند و دوان

و گل و بوته صحرا، ز طراوت خندان

نفس پاک گیاه ، پر اکسیژن

همه سیرابند ، همه مدهوشند از بوی بهار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 13:57  توسط علی محمد محمدی  | 

تو دام نهادی و من از بیخبری

دیدم که سر انجام به دام افتادم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 21:25  توسط علی محمد محمدی  | 

گر نهد صیاد دامی پای در بند اوفتد

زلف خود را دام کردی دست من در بند شد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 16:33  توسط علی محمد محمدی  | 

به دوستان عزیزم!

از دیاری که کوچه هایش بوی شوق می دهد و در دشتهایش شقایق می روید؛

از دیاری که فصل بهارش با سوغات بنفشه و یاس، تازه از راه  رسیده است و گیاه و جانور با جنبشی

جنون آور به استقبالش شتافته اند ، سلامی برایتان می فرستم، مزین به گل سرخ، به همراهی مرغ

عشق.

لاله های سرزمین وجودتان همیشه شاداب. روستای فندخت - نوروز۱۳۹۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 19:17  توسط علی محمد محمدی  | 

در دیارم " فندخت "

در حدود سه دهه پیش از این 

در دیارم  " فندخت " 

هر کسی باغچه ای داشت با وسعت کم

اول تابستان، سفر مردم ده سوی باغستان، می شد آغاز

چه مکانی سرسبز، چه مکانی زیبا

کوچه ها تنگ به تنگ

کوچه ها پیچ به پیچ

بود تا پای چنار

بود تا نادره باغ

خزه روییده به سنگ

سنگ چسبیده به قلب دیوار

باغبان خار کدیسک*

به هم آورده بر روی حصار

تا مصون ماندباغ، از گزند پسران

شاخه سبز و سفید گردو

سخت تابیده به هم

رفته تا اوج نگاه

وزش باد ملایم و سپس:

ریزش مرئی نور، بر کف کوچه سرتا سر سایه

خش خش سایش برگ

بسط آواز کلاغ و گنجشک

پرش کوته سار ..........

 

داخل هر کوچه

جویی از آب روان، می رسید از چشمه

تا که سیراب کند کشت و زراعتها را

نوبت آب کدامین طاقه** ست؟

و کدامین آبیار می دهد ارزن آب؟

آب آبادی ست

منشا این همه خیر، منشا این همه سبز

چه فزاینده بود این نعمت

 

و پس از وقفه کوتاه، می شنیدم:

پچ پچ یک زن و شوهر را با هم

و صدای بزکی نالان را از دست زمان

و صدای خوش میرزاجان را از باغچه بالاتر که عجین بود به تار

و کمی آنسوتر می دیدم

پسر حاج قمر را

 رفته بالای درخت که بچیند گردو

ملک موروثی اوست

که نشاندست جدش آنرا یک قرن جلو

 

من در آن ایام

کودکی بودم "سی پاره" به دست 

رهسپار ره مکتب خانه

انتهای چپ باغستان، چسبیده به کوه

نام استادم بود سید میر معزالدین

چهره اش خوب به یاد است

ابروانی پر پشت، چشمانی نافذ، کمی آمیخته با ترس

خالی بر چهره، قامتی کوتاه

جامه ابیض پرچین بر تن

با عرق چینی پر از بخیه

 

و مرا خوب به یاد است

"الف" و "ب" را که نوشت روی یک کارتن کشمش یا نمی دانم یک کارتن قند

و به من داد

و نشستم لبه یرد****، ابتدای در باغ بین شاگردانش

هلهله برپا بود

که نمی فهمید کس در آن آهنگ صدای خود را

ناگه از خیزش باد

سیب می افتاد در دامن ما

از درختی پر بار

پی لبخند زن او آرام ، می چپاندیمش آنرا به دهان ، غافل از میکرب  و خاک

ادامه دارد.......

 * بوته ای مرتعی که دارای خارهای قوی می باشد.

**تقسیم بندی محلی آب در روستای فندخت ( ۸ شبانه روز - هر شبانه روز ۴ طاقه - هر طاقه ۳۲ سرقه می باشد؛ این تقسیم بندی هنوز مورد استفاده می باشد.

**** تختگاه کاه گلی که برای نشیمن استفاده می شد.

اسفند ۱۳۸۹ - روستای فندخت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:0  توسط علی محمد محمدی  | 

ای نوبهار عمر

 

ای نوبهار عمر تو ای گلعذار من

ای روشنی ده دل و صوت دوتار من

وین هدهد خیال من هر لحظه پر گشود

آمد به سوی گلبنت بی اختیار من

خواهی که کار عشق ببینی و کنه آن

نیکو نگر به حال من و کار و بار من

از ژاله* ات شکوفه جوانیم خشکید

پاییز برگریز تو کردی بهار من

باران اشک آب دهد دیمزار عشق

ورنه رقیب گل شود بالساعه خار من

ترسم ز نیش عقرب آن وادی فراق

کندر شب تنهائیم آرد دمار من

جانا زعشق خام تو مردن مرا چه سود

جز ترک آشیانه و قول و قرار من

وصلت اگر چه نیست میسر بدین طریق

صبر است و انتظار در این حیطه کار من

*- ژاله در گویش محلی  خراسان جنوبی(روستای فندخت ) به معنی تگرگ می باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 19:11  توسط علی محمد محمدی  | 

الا ای شوخ چشم نازک اندام

قدت چون سرو و مویت رشته دام

عجب دارم که مهرویان بسیار

در این خطه پریشانند و بی یار

ولیکن دام زلفت همچو جادو

فکنده شیر مردان را به زانو

کنون از سرگذشتم باز گویم

چنین بهتر که از آغاز گویم

دلم افکار از نامردمیها

سرم درگیر درس رستنیها

به تیر غمزه و برق نگاهت

من دلخسته افکندی به راهت

تو بر ما لطف بی اندازه کردی

شرار عشق در ما تازه کردی

تو ما را وعده ها بسیار دادی

که شد آباد این ویرانه وادی

نهال عشق در قلبم نشا شد

وجودم مملو از صلح و صفا شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:48  توسط علی محمد محمدی  | 

روز و شب بسته افکار چو مرغی به قفس

غــــــم و اندوه ببستست پر و بالــــــــم را

الف قامـــــت تو با "ه" چشم تــــــــــر من

ساخت آهــــــی و بسوزاند همه عالم را

خط ابروت چنان خیمه و خرگاه زدســـت 

کـــــــــه گرفتست همه صفحه افکارم را

غم عشقت چوعسل درنظرم شیرینست

چون خورم این عسل و آن می بی جامم را

در درون دل من آتش معشوق به پاست

تــــــــو ببین چهره زرد و رخ بی حالم را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:28  توسط علی محمد محمدی  | 

لحظه های بی تو بودن

در این ویرانه غربت، زمان قفلی ست بر پایم

نمی دانم به رقص واژه ها روی آورم

 یا با نگاه ممتد مرموز در این قاب گندمگون رخسارت

هماره لحظه های بی تو بودن را

به یادت رهسپار مخزن تاریخ گردانم.

 

اشکی نیست، آهی نیست، عشقی نیست در این خانه ویرانه تاریک

اشکی نیست، جز با سوز دمساز فراق تو

آهی نیست، جز در حسرت بی انتهای لحظه های بی تو بودن

عشقی نیست، جز با رقص سحر آگین چشمانت

چگونه سر کنم این لحظه های بی تو بودن را؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 18:30  توسط علی محمد محمدی  | 

مرا رنگین کمانی باش

طلوع صبح صادق دیدم و خورشید نورانی

مرا یاد آمد از نور افکنیهای تو در شبهای ظلمانی

تو در این عرصه مبهوت، که تا چشم است تاریک است

و صوت مار و عقرب دم به دم پیچیده در گوشم

مرا هم مونسی ، یاری ، مرا خورشید تابانی

  

 و یا آن نور مهتابی ،

که می تابد به کوچک کلبه درویشی ام از روزن امید

 

مرا رنگین کمانی باش اندر دشت سبز اندیشه

که بعد از بارش باران خوبیها،

 نوازش می کند  چشمان زیبا بین زیبا را

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 16:52  توسط علی محمد محمدی  | 

تیغ تیــز فراقــ

ای آنکه گل به گلستان نشان روی تو دارد

شکوه و منزلـتش را به آبــروی تـو دارد

چه حاجـتی بــه جمــال پری و جلوه  حورش

کسی کــه سرمه چشمی چو خاک کوی تو دارد

خوش است همدمی گــل بــرای بلبل بستــان

حقیر دلشــده شوقی بــه گفتگوی تو دارد

رسیده موسم پاییــز و مـــرگ عیش طبیعت

دمیده جان به غبـاری که جستجوی تو دارد

دلی که زود برنجد بـــه یک پشیــز نیرزد

دلم بهـــا ز مـرام ستیزه جوی تـــو دارد

بـــه تیغ تیــز فراقــت گسست رشته جانم

چرا کــه نقطه وصلی به تار موی تو دارد

دو یـاد واره ز حسنت کـه گشته خاطره من

دلی که مهر تو جوید گلی که بوی تو دارد

تـــو راز خلوت انســــی چراغ محفل عشقی

شبـی کــه احمد شیدا خیال روی تــو دارد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 8:32  توسط علی محمد محمدی  | 

آغاز کن

آغاز کن به نام خداوند اتقیا

کو آفرید جمله ز ناسوت و کبریا

او مالک است بر همه عالم به عدل و داد

چرخ قضا به دست او گردد در این غزا

روزی ده کریم به ویروس و آدمی

مور ضعیف از نظرش نیست در قفا

دادار دشت و دامن پاک طبیعت است

او نقش بند مهتر و گنجینه صفا

محمود انس و جن و مبرا ز هر خطا

وز هر جهت مدبر و خلاق رهنما

ماهی به آب زنده بماند ز لطف اوست

وین آیتی است از یم الطاف ربنا

آیات روشنی ست در این عرصه جهان

بلبل به لب سرایدش همواره این غنا

اینک محمدی خبر از بوی یار جوی

کو حاضر است در همه جا نیست در قفا

شمع وجود فروز از شرار عشق گر

قلب آبشامه خواهد و چشم تو توتیا

هر خس نسیب برد ز باران رحمتش

شاید نصیب ما شود زین سرمه و جلا

یارب مدد رسان که درمانده توام

زین ورطه مهیب بگردان مرا رها

این قطره ایست از یم انوار لطف تو

ورنه زبان ناقصم کی دارد این سزا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط علی محمد محمدی  |